هزارتوی روح وحشی یک زن

در شعله نرقصیدی / پروانه چه می دانی

هزارتوی روح وحشی یک زن

در شعله نرقصیدی / پروانه چه می دانی

مشخصات بلاگ
هزارتوی روح وحشی یک زن

دنیا را از چشم های من هم ببین .
یادت باشد که :
ما همچون دانه های زیتونی هستیم که تنها زمانی جوهره ی واقعی خود را بروز می دهیم که در هم شکسته و له شویم ! عهد عتیق



عاشق نشدی زاهد، دیوانه چه می دانی؟
در شعله نرقصیدی، پروانه چه می دانی؟
لبریز می غمها، شد ساغر جان من
خندیدی و بگذشتی، پیمانه چه می دانی؟
یک سلسله دیوانه، افسون نگاه او
ای غافل از آن جادو، افسانه چه می دانی؟
من مست می عشقم، بس توبه که بشکستم
راهم مزن ای عابد، میخانه چه می دانی؟
عاشق شو و مستی کن، ترک همه هستی کن
ای بت نپرستیده، بتخانه چه می دانی؟
تو سنگ سیه بوسی، من چشم سیاهی را
مقصود یکی باشد، بیگانه چه می دانی؟
دستار گروگان ده، در پای بتی جان ده
اما تو ز جان غافل، جانانه چه می دانی؟
ضایع چه کنی شب را، لب ذاکر و دل غافل
تو ره به خدا بردن، مستانه چه می دانی؟


هما میرافشار


دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

 


دانلود کنید . بخوانید . بارها و بارها ... و هدیه بدهید . بارها و بارها و بارها ...

بخاطر شما  آپلودش کردم . حتما بخونیدش   :)


لینک دانلود 

  • روح وحشی



دیگه ازت  لذت نمیبردم

چون مدام سعی میکردم تغییرت بدم !


این شامل اوضاع هم بود ...


شرط لذت بردن از هر چیزی اینه که اون را همونجور که هست بپذیری . اما وقت من صرف تغییر میشد .


روح وحشی

+از عوارض مصرف دوز بالای کپسول کمال طلبی 

  • روح وحشی


از فکر چی ؟

خب از فکر من دیگه !


منم از فکر تو بیرون اومدم . آخه این بیرون هوا بهتره . پاک تره . با حال تره .

صدای شر شر آب

ارتعاشات کاسه تبتی

زنگ


هیچی بهتر از بی ذهنی نیست

هیچی


روح وحشی

+دروغ چرا . با تو بودن خود خود مراقبه بود اما به تو فکر کردن خود خود استرسه.

حکایت دست ما کوتاه و خرما بر نخیل 

جز حسرت چی نصیبم میشه ؟!

  • روح وحشی


اما تا وقتی که پا روی دم ام نذاشتن .

بعدش میشم یک ببر بنگال !


روح وحشی

+صبر هم حدی داره . گاهی باید به دیگران درس داد البته فقط گاهی .

باید دید درسی که میدی و درسی که میگیره به نفع تو و بقیه هم هست یا نه وگرنه ما در مقابل استاد خان دهر مربی مهدکودک هم نیستیم !

  • روح وحشی


وقتی به خودکشی بعنوان راه رهایی از درد و رنج فکر میکنم تازه میفهمم چه ایده ی مزخرفیه !

چقدر خوب بود اگر میشد اول خودکشی کنی و بعد مست رها شدن از آلام زندگی بگی :


آخیش راحت شدم !

اما نمیشه چون لذت و زندگی با مرگ تمام میشن .

روح وحشی

+لذت مرگ هم مثل لذت زندگی از ما دریغ شده !

  • روح وحشی


وقتی اتفاق می افتد که خیال میکنی کسی می آید و دستت را میگیرد ، معجزه ای اتفاق می افتد و همه چیز درست میشود 

وقتی اتفاق میافتد که به کسی و چیزی غیر خودت امیدواری 


نه کسی دستت را میگیرد

نه معجزه ای اتفاق می افتد

باید برخاست و کاری کرد 

و نه لزوما کارستان


روح وحشی

+کافیست خودمان باشیم 



  • روح وحشی

معاون رفاه وزارت کار، تعاون و رفاه اجتماعی: یکی از مهمترین دلایل فقر کودکان بی‌شناسنامه، نه فقر مادی بلکه فقر حقوقی است.

به گزارش کمپین فعالین بلوچ به نقل از شهروند؛ این گزارش می‌توانست خاطره یک سفر شیرین به چابهار باشد. اگر هنگامی‌که سفر داشت با تصویر زیبای «دریابزرگ» که آن روز سخت مواج بود و پسربچه‌های بلوچی که شادمانه آب‌تنی می‌کردند، پایان می‌یافت. آن‌جا که تصمیم گرفتیم حالا که به مناطق محروم چابهار بسیار نزدیک شده‌ایم، نزدیک‌ و نزدیک‌تر شویم و با آنها گفت‌وگو کنیم. تصویر چابهار زیبا شکست. خودرو که پیچید، توی کوچه‌های خاکی «پشت دادگستری» دیگر خبری از ویلاهای طرح رومی کنار دریا نبود. زاغه بود و خانه‌هایی با بلوک‌های سیمانی که نامنظم و گاه بی‌ملاط روی‌ هم چیده شده بودند با سقف‌هایی از الوار، پتوهای کهنه و مشما. «پشت دادگستری» کنایه نیست نام یکی از محروم‌ترین محله‌های ایران است.

چند زن بلوچ با لباس‌های رنگ‌ورورفته درحالی ‌که سخت رو گرفته بودند، پرده‌ها را کنار زدند و مردد در آستانه خانه ایستادند. یکی از زن‌ها بچه‌ای شیرخوار در آغوش داشت و بچه‌های قدونیم‌قد با پاهای برهنه و خاکی کنارشان ایستاده بودند. یکی از بچه‌ها به ‌جای لباس بلوچی لباس قرمزرنگ آرسنال به تن داشت و با چشم‌های سیاه و درشتش از پشت انبه بزرگی که نیمی از صورتش را پوشانده بود ما را تماشا می‌کرد. با راهنمای ما بلوچی حرف می‌زدند. حتی بچه‌ها فارسی بلد نبودند. بچه‌ها مدرسه نمی‌رفتند اما شبیه بچه‌های بازمانده از تحصیل هم نبودند، بازمانده از زندگی بودند. فقط یک دختربچه بین تمامی آن ١٢-١٠ کودک قدونیم‌قد می‌گفت مدرسه می‌رود. هیچ‌کدام از بچه‌ها شناسنامه نداشتند و ما نفهمیدیم آن یک دختربچه که شاید ١٠سالی داشت، چطور مدرسه می‌رفت. شاید منظورشان از مدرسه مکتب بود، چون یک کتاب عم جزو را سخت در آغوش می‌فشرد.

گفتند یک کودک بیمار دارند و دعوت کردند برویم توی خانه. نمی‌شود اسمش را خانه گذاشت، دخمه‌ای نمور و تاریک که بوی زهم می‌داد. آشپزخانه آنها چندتکه الوار بود که پتویی کهنه و پاره‌پاره رویش کشیده بودند و لایه‌ای ضخیم از روغن سیاه‌شده روی اجاق دو شعله را پوشانده و تمام اسباب آشپزخانه چندتکه ظرف رویی چرک گرفته بود. خانه با حیاط روی ‌هم ٧٠متر هم نبود. دو اتاق و یک آشپزخانه و حیاط کوچکی با یک سایه‌بان از حصیر نخل. تلی از لباس‌های کهنه وسط حیاط بود و مدرن‌ترین چیزی که در آن دخمه داشتند، یک لباسشویی فکسنی هیتاچی بود که با این‌ حال عجیب به سایر اسباب و اثاثیه خانه نمی‌آمد.

حاشیه پایین تمامی دیوارهای حیاط، لکه‌های قرمزرنگ لزجی بود که مگس‌ها در اطرافش می‌چرخیدند. بزرگترها همه پان مصرف می‌کردند، مخدری نازل و غیربهداشتی که توی دهان می‌گذاشتند و وقتی خیس می‌خورد و روی مغز اثر می‌گذاشت، پای دیوارها تف می‌کردند.

زینب، کودکی که می‌گفتند بیمار است روی تخت چوبی حیاط نشسته بود. پاهایش سوخته بود، جای سوختگی لکه‌های سیاه بود و پوستش گله‌گله ور‌آمده بود. در هوای گرم و شرجی تابستان چابهار تنها مسکن درد جان‌گداز سوختگی، پنکه قدیمی بود که رو‌به‌روی تخت زینب پت‌پت بی‌رمقی می‌کرد. نمی‌گفتند چه اتفاقی برای بچه افتاده. گفتیم بچه را بیمارستان برده‌اید؟ مادرش سرم شست‌وشویی را نشان داد و با حرص گفت سه‌هزار تومان پول این را داده‌ایم و پایش را می‌شوییم. لحنش طوری بود که ما به خوبی متوجه شدیم سه‌هزار تومان چه پول کلانی است. گفتیم چرا بیمارستان نمی‌برید؟ پای بچه عفونت می‌کند، بیمه دارد؟ بیمارستان نمی‌بردند و بیمه نداشت. می‌گفتند داروی بلوچی می‌زنند خوب می‌شود.

زینب وحشت‌زده گاه‌گاه پاهایش را نگاه می‌کرد، اشک در چشمانش حلقه می‌زد و گریه تلخش را از سر می‌گرفت. از پدرش که پیرمردی شکسته بود و مصرف پان دیگر دندان سالمی برایش نگذاشته بود، ‌پرسیدیم اجازه می‌دهید زینب را به بیمارستان ببریم؟ خندید و ‌گفت می‌ترسد. مادرش هم لبخند بی‌معنی به لب داشت. به درد خوکرده بودند، بیمارستان و خدمات پزشکی برایشان ناآشنا بود. با همان داروی بلوچی سر می‌کردند، می‌مرد یا شانس با او یار بود و زنده می‌ماند، برای هیچ‌کس مهم نبود. حتی والدینش به ‌سادگی به تقدیر زینب تن داده بودند. در همان دخمه آلوده و پر از مگس روی حصیری به دنیا آمده بود و ممکن بود بمیرد، گویی از ابتدا پا به زندگی نگذاشته است.

ما همین‌جا بودیم،  ما را ندیدید
از آنها درباره این‌که چرا تاکنون شناسنامه نگرفته‌اند، پرسیدیم. در جواب ما گفتند: «اقدام کردیم، به ما گفتند تابه‌حال کجا بوده‌اید، ما گفتیم ما همین‌جا بودیم، شما ما را ندیدید.»

کودکان بسیاری هستند که دیده نشده‌اند. خانواده‌هایی مانند خانواده زینب، کودکان کار و خیابان و کودکانی که از مادر ایرانی و پدر خارجی متولد می‌شوند. این کودکان کم نیستند و بسیاری از آنها اساسا شناسایی نشده‌اند. به گزارش وزارت کار تنها از ازدواج زنان ایرانی با مردان خارجی ۵٠٠‌ هزار فرزند متولد شده است که بیش از ٢۵٠‌هزار نفر آن ها زیر ١٨‌سال و فاقد شناسنامه هستند.

در ‌سال ١٣٨٠ دفتر امور زنان وزارت کشور گزارشی را با عنوان «آشنایی با طرح گواتام» منتشر کرد که در آن وضع این زنان چنین توصیف شده است: «اکثر این زنان مجبورند در تک‌اتاق‌هایی در خانه‌هایی که کمترین اجاره را داشته باشد، با مستأجرین جورواجور زندگی کنند، آنها و دختران بی‌گناهشان و حتی پسرانشان در معرض انواع سوءاستفاده‌های جنسی و موادمخدر قرار می‌گیرند و از ترس آبرو جرأت بازگویی ندارند. دختران آنها سرگردان در کوچه‌ها و خیابان‌ها به تکدی‌گری مشغولند و در معرض ده‌ها مفسده قرار دارند.»

یکی از دلایل این وضع نابسامان آن است که این زنان خودسرپرست به علت داشتن همسر افغان و نداشتن شناسنامه یا فوت‌نامه همسر یا طلاق‌نامه نمی‌توانند تحت پوشش کمیته امداد یا بهزیستی قرار بگیرند.

معاونت رفاه وزارت کار چندی است تلاش دارد به وضع کودکان بی‌شناسنامه سامان دهد. احمد میدری، معاون رفاه وزارت کار، تعاون و رفاه اجتماعی در توصیفش از ورود این معاونت به مسأله کودکان بی‌شناسنامه می‌گوید: «در یکی از این جلسات شورای ساماندهی کودکان کار فردی به من مراجعه کرد. یک کیسه کاغذ همراه خود داشت و می‌گفت، ما شناسنامه می‌خواهیم! در توضیح شرایطش گفت که ما مهاجرانی از سیستان‌وبلوچستان هستیم که از زمان رضاشاه از منطقه فرار کرده‌ایم و چند نسل است که چون رضاشاه به پدران ما شناسنامه نداد، ما هنوز شناسنامه نداریم. من پرسیدم که شما واقعا ایرانی هستید و در ایران زندگی می‌کنید؟ او گفت: من، همسر و فرزندانم در ایران به دنیا آمده و زندگی می‌کنیم اما شناسنامه نداریم. باید کاری برای این افراد می‌کردیم.»

میدری یکی از مهمترین دلایل فقر این افراد را نه فقر مادی که فقر حقوقی می‌داند؛ چراکه این افراد با نداشتن شناسنامه از تمامی حقوق اولیه خود محروم می‌مانند. معاونت رفاه تلاش دارد با مرتفع‌کردن مسائل قانونی، وضع این کودکان را بهبود ببخشد. اخیرا هم لایحه «اصلاح قانون تعیین‌تکلیف تابعیت فرزندان حاصل از ازدواج زنان ایرانی با مردان خارجی» تدوین‌ شده و بناست به مجلس ارسال شود. لایحه‌ای که در صورت تصویب می‌تواند کودکان بسیاری را از شرایطی مانند زینب نجات دهد. کودکانی که سال‌هاست قانونگذار در مورد آنها سکوت کرده و ابتدایی‌ترین حقوق آنها را نادیده گرفته است.

در مسیر بازگشت از چابهار به این فکر می‌کردم که زینب درست شبیه کودکی‌های من بود. دختربچه جنوبی آفتاب‌سوخته و لاغر. با این تفاوت که ما مرئی بودیم، وجودمان ثبت شد، مدرسه رفتیم و فرصت‌هایی برابرتر برای زیستن داشتیم.

  • روح وحشی


بارها در زندگی کسانی را جدی و بعضی ها را زیادی جدی گرفتم در حالیکه شوخی بیش نبودند !


روح وحشی

+ آدم هایی دروغین

آدم هایی سبک مغز

آدم هایی در مراحلی از زندگی که دوامی ندارد 

آدم هایی با ذهن بیمار


هر چه غیر از یک آدم بالغ که میتوان جدی اش گرفت

  • روح وحشی

"Education Is Not The Learning of Facts, But The Training of The Mind To Think."

  • روح وحشی


اطمینان بیش از اندازه

باورهای خدشه ناپذیر

اعتماد بنفس افراطی

ایمان به درستی یک باور یا عمل

اجبار و پافشاری در انجام کاری

باید و نبایدها

و کمال طلبی


من به اینها میگم "ویرانگر زندگی"


چیزی که امروز با اطمینان و سفت و سخت به درستی اون باور داری ممکنه به راحتی یکی از اشتباه ترین ها باشه !

بهترین و بدترین وجود نداره . همه چیز نسبیه و با عقل ناقص بشر سنجیده میشه 


و سازنده های زندگی ::


لذت از زندگی بدون آسیب زدن به کسی یا چیزی 

آماده بودن برای یادگیری 

خوشامدگویی به تمام نظرات 

پذیرش اینکه هر انسانی یک فردیت مستقل بهمراه حق انتخاب داره که بهتره بهش احترام بذاریم . حتی بچه ها 

و فهم اینکه جدی گرفتن زندگی احمقانه ترین رفتار یک انسانه !!


روح وحشی


+ امروز خیلی از اعمالی را که فکر میکردیم بهترین کار ممکن هست ، سخت احمقانه می یابم !



  • روح وحشی



اخلاق دو جور است:

«اخلاق بردگی و اخلاق اربابی»


🔸 اخلاق بردگی یعنی همین چیزی که نود درصد مردم بهش معتقدند؛ اخلاقی که می‌گوید در مهمانی‌ها و جمع فامیل لبخند بزن، اگر عصبانی می‌شوی، خوددار باش و فریاد نزن، وقتی دخترعمویت بچه‌دار می‌شود برایش کادو ببر، وقتی دوستت ازدواج می‌کند بهش تبریک بگو، وقتی از همکارت خوشت نمی‌آید، این را مستقیم بهش حالی نکن، برای این که دوستت، همسرت، برادرت ناراحت نشوند خودت را، عقاید و احساساتت را سانسور کن، برای به دست آوردن تأیید و تحسین اطرافیان، لباسی را که دوست داری نپوش، اگر لذتی برخلاف شرع و عرف و قوانین جامعه بشری است آن را در وجودت بُکُش و به خاک بسپار، فداکار، مهربان، صبور، متعهد، خوش برخورد و خلاصه، همرنگ و همراه و هم مسلک جماعت باش.


🔸 اما اخلاق اربابی، کاملا متفاوت است. افرادی که به اخلاق اربابی پایبندند، از نظر روان‌شناسی، آدم‌هایی هستند که به بالاترین حد از بلوغ روانی رسیده‌اند و قوانین اخلاقی را نه از روی ترس از خدا و جهنم و قانون و پلیس و همسر و پدر و مادر و نه به طمع پاداش و تشویق اجتماعی، که برمبنای وجدان خودشان تعریف می‌کنند. البته وجدان شخصی این افراد، مستقل، بالغ، صادق و سالم است، اهل ماست‌مالی و لاپوشانی نیست، صریح و بی‌پرده است و با هیچ‌کس، حتی خودشان تعارف ندارد. بزرگترین معیار خالقان اخلاق اربابی برای اعمال و رفتارشان، رسیدن به آرامش و رضایت درونی است. اخلاق اربابی مرزهای وسیع و قابل انعطافی دارد و هرگز خشک و متعصب نیست.

🔸 برای توده‌هایی که مقید و مأخوذ به اخلاق بردگی هستند، اخلاق اربابی، گاه زیبا و تحسین برانگیز، گاهی گناه آلود و فاسد و در اکثر مواقع گنگ و نامفهوم است.


🔸 افرادی که به اخلاق اربابی رسیده‌اند تاوان این بلوغ را با تنهایی و طرد‌شدگی پس می‌دهند. آن‌ها به رضایت درونی می‌رسند ولی همیشه برای اطرفیانشان، دور از دسترس و غیرقابل درک نستند!

کارل یونگ.


درس گفتارهای دکتر سرگلزایی



  • روح وحشی


همیشه امید دادن به خودمون و دیگران بهترین کار نیست .

گاهی بهتره بپذیریم که رمز موفقیت واقع بینی و ناامیدی از کسی یا چیزی هست که بیهوده بهش دل و عقل دادی .

گاهی بهتره کنده بشی

عصیان کنی

و بذاری که به مو برسه و پاره بشه

گاهی خوش خیالی گرون تمام میشه . به قیمت زندگی ...


خوب بهش فکر کن !


روح وحشی


  • روح وحشی


بودن یا نبودن ؟


البته که نبودن !


+ تصور کنید ؛ تمام دغدغه ی کسی که بی اندازه دوست اش داری و اغلب اوقات منافع او را به منافع خودت ترجیح می دی ؛

تمام خواسته ی کسی که تمام خواسته ی توست ؛

نبودن تو باشه 

حذف تو از زندگیش

درد آورتر از این نیست ...

و تو میشی ابراهیم خودت و خودت را به مسلخ نبودن میبری 

با عشق ...


روح وحشی

  • روح وحشی


مجلس شورای اسلامی روز یکشنبه هفتم مرداد بخش‌های دیگری از لایحه «حمایت از کودکان و نوجوانان» را تصویب کرد که در صورت تایید آن از سوی شورای نگهبان، اطلاع ندادن کودک‌آزاری جرم محسوب می‌شود.


🔹بر اساس مصوبه مجلس ایران، هرکس از کودک‌آزاری «یا خطر شدید و قریب‌الوقوع علیه طفل و نوجوانی» مطلع بوده و آن را به «مقامات و مراجع صلاحیت‌دار» اطلاع ندهد به مجازات «درجه شش» محکوم خواهد شد.


🔹زندان از شش ماه تا دو سال، جریمه نقدی از دو تا هشت میلیون تومان، شلاق از ۳۱ تا ۹۹ ضربه و محرومیت از حقوق اجتماعی از شش تا پنج سال، مجازات‌های «درجه شش» است.


🔺بر اساس این مصوبه، همچنین این فرد «در صورت عدم دسترسی به این مقامات و مراجع و یا عدم تأثیر دخالت آنها در رفع تجاوز و خطر» و در صورتی که اقدامش «خطری مشابه یا شدیدتر متوجه خود او یا دیگران» نکند، باید از کودک‌آزاری یا «تشدید» آن جلوگیری کند.




  • روح وحشی

  • روح وحشی


اگر قرار باشه که شکار بشی ترجیح میدی توی جنگل و دشت و صحرا باشه یا قفس ؟

نگو فرق نداره !

توی فضای باز احتمال نجات هست اما در قفس هیچ راه نجاتی نیست !


فقط در جهان سوم هستش که 7 تا ببر بنگال جوان در باغ وحش به قتل می رسند تا تاکسی درمی بشن ...تا پوست اونها فروخته بشه !

باز دم شکارچی هایی که جون خودشون را به خطر میندازن و میرن آفریقا و هندوستان و بنگال ؛ گرم !

بابا ایول  جناب رئیس باغ وحش مشهد ...ایول به اینهمه شجاعت .

شکار 7 ببر بنگال در قفس باغ وحش واقعا یعنی پهلوانی !!


روح وحشی


  • روح وحشی

  • روح وحشی



سقراط : آگاهی از نیات اعمال در لحظه وقوع !


یونگ :  هر گاه تمامیت ناخودآگاهی فردی در خودآگاهی قرار گرفت شما به تفرد دست یافته اید .

  • روح وحشی


من خود به چشم خویش دیده ام

که گرگ ها هم عاشق میشوند

من قلب سرد گرگی را لمس کرده ام

و دستانم سوخته است

من خود به چشم خویش دیده ام

گرگ ترین گرگ را 

که عاشق شده است

که عاشق مانده است

اما به اعماق جنگل بازگشته است

و قلب مرا نیز

با خود برده است ...


روح وحشی


  • روح وحشی


ما به جمع اضداد عادت داریم .

پس عجیب نیست که عقده ی حقارت به خودشیفتگی منجر میشه !

یک واکنش دفاعی ایگو برای جبران درد ناشی از حقارت .


روبروی آینه بایست و بگو 

من خودشیفته ام

من خود شیفته ام

واکنش ات چیه ؟

انزجار ؟

عصبانیت ؟

معده درد ؟

یا خنثی ؟!


چند بار هم بگو

من عقده حقارت دارم

من عقده حقارت دارم

و تکرار


حالا چه حسی داری ؟!


حس ما اطلاعات خوبی به ما میده .

از سایه ها

از درون ما

اگر حس بدی داری . اگر با گفتن این جملات ناراحت میشی ...

لازمه که با سایه ات دوست بشی و بپذیریش 

حتما به دردت میخوره 

حتما 

سایه ها دوستان خوبی هستن 

البته اگر به رسمیت بشناسی شون


روح وحشی



  • روح وحشی




در شعله نرقصیدی

پروانه چه میدانی ؟!


  • روح وحشی


هنرمند واقعی کسی است که هنر او حاصل تجربه ی شخصی نیست .


اشو


+ تجربه غیر شخصی که حاصل ناخودآگاه جمعی است . 


  • روح وحشی

دو واژه‌ی هم‌وزن، با صوتی کاملا مشابه که تنها تفاوت‌ آوایی‌شان در دو حرف «د» و «ت» می‌باشد؛ که این دو حرف هم، بسیار شبیه به هم تلفظ می‌شوند. همین نکات باعث شده که اکثریت، این دو واژه و کاربردشان را با هم، یکی بگیرند و یکی را تلفظ اشتباه و ناصحیحِ دیگری بدانند! اما این دو، کاملا مستقل و متفاوت از هم هستند.

«همزاد‌پنداری» چیست؟

«همزاد» موجودی خیالی‌ در افسانه‌ها و باورهای مردم اعصار گذشته‌ست. پیشینیان اعتقاد داشتند که هر انسان، یک همزاد مخصوص به خودش را دارد و ارتباط روانی و عاطفیِ تنگاتنگی بین این دو برقرار است. به طوری‌که اگر مثلا انسانی ناراحت، خوشحال، خشمگین و ... شود، همزادش هم در همان لحظه و بدون دلیل خاصی، ناراحت، خوشحال، خشمگین و... می‌شود.

«همذات‌پنداری» چیست؟

تعریف ویکی‌پدیا از این اصطلاح: اصطلاحی در روانکاوی است که بیشتر از نوشته‌های زیگموند فروید ریشه می‌گیرد. فروید اصطلاح همانندسازی را به دو شیوه به‌کار می‌برد: یکی از آنها فرایندی است که در طی آن، خویشتن، تلاش می‌کند تا اشیاء یا رویدادهای درون محیط را با خواسته‌ها یا آرزوهای «نهاد»، مطابقت دهد.

اصطلاح همانندسازی همچنین برای توصیف این موضوع به‌کار می‌رود: تمایل به افزایش‌دادن احساس ارزشمند بودن، ازطریق متصل‌کردن خود به یک شخص، گروه، یا سازمانی که مهم به‌حساب می‌آیند. احساس غرور وقتی که وزنه‌بردارِ شهر در مسابقات کشوری برنده مدال طلا می‌شود، یا وقتی که تیم ملی فوتبال در مسابقات جام جهانی برنده می‌شود، مثال‌هایی از همانندسازی هستند.

انتخاب مُد، موسیقی، مجلات یا کتاب‌ها، یا حتی طرز حرف‌زدن یا رفتارهای دیگر نیز می‌توانند نمونه‌هایی از همانندسازی باشند، به این شرط که فرد را از لحاظ روانی به افرادی که وی آنها را موفق، قدرتمند، یا جذاب می‌داند، نزدیک‌تر سازد. پوشیدن تی‌شرت‌ها یا ژاکت‌هایی که آرم تیم‌های ورزشی، شرکت‌های تجاری، یا سازمان‌های مختلف را دارد نیز نمونه‌ای از همانندسازی است. تقلیدکردن پسر از پدر و دختر از مادر نیز نوعی همانندسازی سالم است. در این حالت، کودک با والدین خود همانندسازی می‌کند.(ارزش‌های آنها را درونی‌سازی می‌کند) و به‌این‌ترتیب، از تنبیه‌شدن به‌دلیل در پیش‌گرفتن ارزش‌هایی متضاد اجتناب می‌کند. پیوستنِ یک نوجوان بدون اعتماد به ‌نفس به گروه‌های شبه‌نظامی یا نظامی نیز نوعی همانندسازی است. اگر به اصلِ آلمانیِ این اصطلاح نگاه کنیم، می‌توانیم بگوییم که در این مکانیسم دفاعی، فرد، هویّت یک شخص دیگر را، تا حدی، به‌خود می‌گیرد.

خوب حالا اگر خیلی خوب، تعاریف بالا را بررسی کنیم، می‌فهمیم که:

همزادپنداری یعنی قرار گرفتن در شرایط محیطی یکسان با شخصی دیگر (=تاثیرپذیری یکسان)؛ و همذات‌پنداری «تاثیرگذاری» یکسان و مشابه، با الگوبرداری از رفتار شخصی دیگر است.

همزادپنداری، شبیه شدن لحظه‌ای و گذراست؛ در حالی‌که همذات‌پنداری، شبیه دیگری شدن طولانی مدت‌تر و پایاست.

به عنوان مثال، اگر وقتی که یک «گاوچران» شروع به گریه می‌کند، شما هم ناراحت شوید و حتی گریه کنید، با او همزادپنداری کرده‌اید. اما وقتی که به سبک گاوچران‌ها می‌ایستید؛ تفنگ خیالی‌تان را از غلافش بیرون می‌کشید؛ شلیک می‌کنید؛ چند بار آن را دور انگشت‌تان می‌چرخانید و دوباره داخل غلافش می‌گذارید، با آن گاوچران همذات‌پنداری کرده‌اید.

در پایان، اگر هنوز هم تفاوت این دو را چندان درک نکرده اید، از این به بعد، فقط همزادپنداری کنید! چرا که در اکثر موارد منظور اشخاص، «همزادپنداری» کردن با شخصیت‌های داستان‌ها و قصه‌هاست. این اصطلاح، حتی بخشی از تعریفِ اصطلاحِ همذات‌پنداری را هم در برمی‌گیرد! و برخلاف چیزی که رایج شده، «همذات‌پنداری» کاربرد خیلی کم و نادری را شامل می‌شود.

jeem.ir

  • روح وحشی



دانلود

دلم از خیلی روزا با کسی نیست
تو دلم فریاد و فریاد رسی نیست
شدم اون هرزه گیاهی که گُلاش
پرپر دستای خار و خسی نیست

دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریاد رسی نیست
آسمون ابری شده
دیگه خار و خسی نیست


بارون از ابرا سبک تر می پره
هر کسی سر به سوی خودش داره
مثل لاک پشت تو خودم قایم شدم
دیگه هیچ کس دلمو نمی بره

دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریاد رسی نیست
آسمون ابری شده
دیگه خار و خسی نیست

ماهی از پاشوره بیرون افتاده
شاپرکها پراشون زخمی شده
نکنه تو گله بره هامون
گذر گرگ بیابون افتاده

دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریاد رسی نیست
آسمون ابری شده
دیگه خار و خسی نیست

دلم از خیلی روزا با کسی نیست
تو دلم فریاد و فریاد رسی نیست
شدم اون هرزه گیاهی که گلاش
پرپر دستای خار و خسی نیست

دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریاد رسی نیست
آسمون ابری شده
دیگه خار و خسی نیست


ترانه سرا : فرهاد شیبانی

خواننده : فریدون فروغی

  • روح وحشی


تمام آنچه که از انسان باقی میماند

گوگردیست که جعبه کبریتی را کفایت کند

و آهنی تا میخی ساخت

برای حلقه آویز کردن خود


کارل سودنبرگ

  • روح وحشی



با اولین نگاه به داستان های فوق که از نظر تاریخی پیش از تورات و انجیل روایت شده اند بذر داستان ذبح حضرت اسماعیل به دست حضرت ابراهیم، داستان طوفان نوح، داستان بارداری حضرت مریم و داستان به صندوق گذاشتن حضرت موسی توسط مادرش را پیدا می کنیم. 

بدین سان در می یابیم که سرچشمه اغلب داستان های کتب مقدس آئین های تک خدایی، روایات آئین های چند خدایی هستند و جریان تاریخی تفکر دینی، جریان گسسته ای نیست، آئین های چند خدایی و آئین های تک خدایی مربوط به دو ساحت جداگانه نیستند، بلکه آئین های چند خدایی ریشه و نیای آئین های پرستش خدای واحد هستند.

همانطور که در جریان تکامل تدریجی، مغز بشر از تکثر و پراکندگی (اسکیزوفرنی تکاملی) به انسجام و هماهنگی بیشتر رسیده است داستان هایی نیز که برای فهم جهان ناشناختنی ناایمن می ساخته از افسانه های چند خدایی به سوی افسانه های تک خدایی میل کرده اند، به جای خدایان متکثر، خدای واحدی نشسته است و سایر خدایان، تبدیل به مامورین این خدای واحد شده اند، (امشاسپندان در آئین زرتشت و ملائکه در آئین های ابراهیمی).

اسطوره ها، محصول تقابل تمنای بشر برای شناخت جهان هستند با آن خلع عمیق، تاریکی مطلق و ابهام غیر قابل حل که "آلبر کامو" در " اسطوره سیزیف" آن را "امر بسیط غیر عقلانی" می نامد و "حسین پناهی" در وصف آن می سراید: "پشت این پنجره جز هیچ بزرگی هیچی نیست!" 

اسطوره ها، "فرافکنی" تمناهای بشر بر این "هیچ بزرگ" هستند و سیر افسانه ها و اسطوره ها در "متون مقدس" بیش از آن که ارزش هستی شناسانه (ontologic) داشته باشد ابزاری ارزشمند است برای شناخت ذهن بشر یا همان "شناخت شناسی" (epistemology). 

پی نوشت ها :

۱- اسطوره های عصر هلنیسم را در این یادداشت بر مبنای دو کتاب زیر آورده ام:

*نماد های اسطوره ای و روانشناسی مردان نوشته شینودا بولن - ترجمه مینو پرنیانی - انتشارات آشیان - فصل پدران و پسران.

*حکایت های فلسفی: اسطوره های یونان باستان نوشته میشل پیکمال - ترجمه مهدی ضرغامیان - نشر آفرینگان - فصول دوکالیون و پرسه.

۲ - برای مطالعه راجع به سیر تکامل ذهن بشر کتاب جایگاه آگاهی در فروپاشی ذهن دوجایگاهی نوشته جولین جیمز - ترجمه دکتر خسرو پارسا و همکاران - نشر آگه را بخوانید.

۳ - راجع به واکنش ذهن بشر به خلاء معنایی موجود در جهان، بخصوص بر اساس نظرات آلبر کامو و داستایفسکی دو فصل اول کتاب روشنفکران رذل و مفتش بزرگ نوشته داریوش مهرجویی - انتشارات هرمس را بخوانید.


دکتر محمدرضا سرگلزایی-روانپزشک

telegram.me/drsargolzaei

drsargolzaei.com

  • روح وحشی




اسطوره (Myth) بن مایه ی مشترک قصه هاست. همانطور که از تعداد محدودی کلمه، بی نهایت جمله ساخته می شوند، از بن مایه های محدود اسطوره ای هم بی شمار قصه ساخته شده اند. بسیاری از قصه ها اگر از منظر اسطوره شناسی بازبینی شوند ریشه ای باستانی و قدیمی تر از آن دارند که در بدو امر به نظر می رسد. آئین بنی اسرائیل از اولین آئین های تک خدایی است، دینی که خدای واحد قهار (یهوه) را جایگزین خدایان متعدد نمود.

در قرآن آمده است که حضرت یوسف در زندان به هم بندی هایش می گوید:

"یا صاحبی السجن، ءارباب متفرقون خیر ام الله الواحد القهار" 

(سوره یوسف/آیه ۳۹)

"ای یاران زندان، آیا خدایان پراکنده بهترند یا الله یگانه سختگیر؟"

این پرسش (که در واقع استفهام انکاری است یعنی خودش به سوال خودش پاسخ می دهد) مانیفست (محور اساسی) ادیان ابراهیمی است. چنان که حضرت یوسف در آیه ۳۸ همان سوره می گوید: "واتبعت مله ءابآئی ابراهیم و اسحق و یعقوب". بنابراین یوسف آئین چند خدایی مصریان را که ریشه آئین هلنیسم یونان باستان است را رد می کند و آئین تک خدایی ابراهیمی را که آئین بنی اسرائیل است بر آئین های چند خدایی ارجح می داند. با این حال جالب است که بسیاری از داستان های عهد عتیق (تورات) ریشه در آئین چند خدایی هلنی دارند. به سه نمونه این داستان ها اشاره می کنم: 

۱- آگاممنون فرمانده کل نیروهای یونان در جنگ تروا ارتشی جمع کرد تا با ناوگانی عظیم به تروا حمله برد اما باد موافق نوزید و کشتی ها متوقف و جنگاوران بی قرار شدند. آگاممنون با پیشگویی مشورت کرد. پیشگو گفت که اگر آگاممنون دختر زیبا و بی گناهش "ایفیژنی" را قربانی کند باد موافق خواهد وزید. آگاممنون برای قربانی کردن ایفیژنی اقدام کرد اما "آرتمیس" (ایزدبانوی شکار) در آخرین لحظات با جایگزین کردن یک گوزن نر برای قربانی ، جان ایفیژنی را نجات می دهد.

۲- روزی به زئوس خبر رسید که آدم ها از راه درست برگشته اند و خدایان را گرامی نمی دارند. زئوس بلافاصله به زمین رفت تا درستی خبر را با چشمان خود ببیند.  وقتی مشاهده کرد که انسان ها از راه راست برگشته اند چنان به خشم آمد که تصمیم گرفت آدمیان را از روی زمین بردارد بنابراین از برادرش پوزیدون (خدای دریاها) خواست تا انسان ها را در آب غرق کند. آنگاه بارانی سیل آسا بر زمین فرو ریخت و زمین تا نوک کوه ها به زیر آب فرو رفت. این بارش نه روز و نه شب طول کشید و هیچ کس بر زمین باقی نماند جز دو کس که قلبی صاف داشتند: "دوکالیون و همسرش پیرها". آنها توسط "پرومته" از وقوع طوفان با خبر شدند بنابراین با نخستین قطره های باران در صندوق چوبی بزرگی مملو از خوراکی و غذا نشستند و نجات پیدا کردند. بعد از فروکش کردن طوفان دوکالیون و پیرها به معبد زئوس در کوه پارناس رفتند و صدایی را شنیدند که به آنان تعلیم داد که چگونه نسل جدید موجودات زنده را در زمین برویانند.

۳- آکریزیوس پادشاه آرگوس دختری داشت به نام دانائه. روزی به معبد دلفی رفت و پیشگوی معبد، سرنوشت وحشتناکی را بر او آشکار ساخت. آن خبر این بود که فرزند پسری که دانائه خواهد زائید تاج و تخت آکریزیوس را واژگون می کند. آکریزیوس برای اجتناب از این رویداد دخترش را در برجی محبوس کرد که امکان آمیزش او با مردان را منتفی کند اما زئوس (خدای خدایان) به صورت باران باریدن گرفت و به برج نفوذ کرد و با دانائه آمیزش کرد و از این آمیزش پسری به نام "پرسه" زاده شد. وقتی صدای گریه نوزاد از برج شنیده شد پادشاه دریافت که تمهیدات او بی نتیجه مانده اند بنابراین دستور داد دانائه و پرسه را در صندوق چوبی به آب بیاندازند تا غرق شوند اما زئوس این بار هم آنان را نجات داد و دیکتیس، شاهزاده ای که زنش فرزندی نمی آورد صندوق را از آب گرفت و دانائه و پرسه را در پناه خود گرفت. 


دکتر محمدرضا سرگلزایی-روانپزشک

telegram.me/drsargolzaei

drsargolzaei.com

  • روح وحشی

  • روح وحشی




✅ قابل پیش بینی بود که با ظهور شبکه های اجتماعی، سر و کله روشنفکران عامه پسند نیز پیدا شود، آنها که یادداشت های ژورنالیستی و عامه پسندشان با چاشنی تحلیل های علمی ترکیب شده و به تولید محتوایی بی مصرف ولی بی نهایت جذاب تبدیل می شود. در سال های اخیر عده ای از جامعه شناسان و اخیرا عده ای از متخصصان حوزه سیاستگذاری عمومی از این روش برای برندسازی شخصی استفاده کرده و بعضا در کسب منصب های مدیریتی نیز موفق بوده اند. ربط دادن فلان شخصیت یا کارتون معروف به فلان اتفاق و یا ربط دادن یک حکایت تاریخی یا تخیلی به یک واقعه روز آن هم با چاشنی نتیجه گیری های علمی آنچنانی، از جمله روش های روشنفکری عامه پسندانه در فضای مجازی است. 


✅ تا اینجای کار مشکلی وجود ندارد، محتوایی جذاب تولید شده و به سرعت منتشر و مصرف می شود؛ مشکل از جایی آغاز می شود که این دسته از دوستان به اصطلاح روشنفکر، نکاتی را منتشر می کنند که این نکات در ظاهر، مهم و انتقادی هستند ولی با نگاهی دقیق تر مشاهده می کنیم که این مطالب، هدف ثانویه دیگری غیر از تولید محتوای مصرفی و پیش پا افتاده را دنبال می کند و گویی که اساسا برای تحمیق سازی و انحراف ذهن مخاطب از اصل ماجرا نگارش می شوند. 


✅ اجازه دهید موضوع را با یک مثال روشن کنیم؛ چندی پیش شاهد انتشار گسترده مطلبی با عنوان "داری اشتباه می کنی کاپیتان!" در فضای مجازی بودیم. در این یادداشت که بعدها در قالب مستند #جعبه_سیاه هم منتشر شد، نویسنده از علت سقوط هواپیماهای کره جنوبی صحبت می کند که آن فقدان صراحت کمک خلبان در لحظه اشتباه کاپیتان و یا غرور بیش از حد کاپیتان و عدم پذیرش نظرات کمک خلبان است که در نهایت به سقوط هواپیما منجر می شود. مطلب در وهلهء اول بسیار جذاب به نظر می رسد. تا جایی که در انتها هواپیما را به جامعه و کمک خلبان را به متخصصان جامعه تقلیل می دهد.بسیار جالب است که اتفاقا قدرت خیال پردازی خواننده را نیز درگیر کرده و ما را در نقطه ای قرار می دهد که کیستی کاپیتان را خودمان به تنهایی حدس بزنیم، به راستی کاپیتان چه کسی است؟ در واقع نویسنده از تشریح عینی و شفاف مختصات بازیگران این روایت نمادگونه اش سر باز می زند و مشکلات جامعه را به شکلی نمادگونه در حد یک رابطه ساده خطی تقلیل می دهد. ساختارهای پیچیده قدرت و ارتباطات چند لایه ملت- دولت، ملت_ملت و دولت_حکومت در این تحلیل غایب هستند و در نهایت هیچ نکته خاصی عایدمان نمی شود. تنها با مطلبی جذاب و هنرمندانه مواجه هستیم که هزاران بار در فضای مجازی بازنشر می شود. 


✅ مثالی دیگر از این دست، مطلب با عنوان "شلوار قرمز یعنی فرانسه" است. نویسنده به روایتی از جنگ جهانی اول اشاره می کند که در آن فرانسوی ها به دلیل اصرار و تعصب بر پوشیدن شلوار قرمز، به راحتی در تیررس دشمنان قرار می گیرند و همین اصرار آنها باعث کشته شدن تعداد بسیاری از سربازان فرانسوی می شود. نویسنده باز هم هنرمندانه روایت را به وضعیت کنونی جامعه ربط می دهد و معتقد است؛ متعصبان پوشیدن شلوار قرمز، به شکل نمادین همان حافظان وضع موجود هستند که اصرار آنها بر تعصباتشان در نهایت باعث شکست جامعه می شود. سوالی که در اینجا مطرح می شود این است که حافظان وضع موجود دقیقا چه کسانی هستند؟ دقیقا منظور نویسنده چیست؟ آیا خود نویسنده که در نهادی دولتی فعالیت می کند، جزء حافظان وضع موجود محسوب نمی شود؟ خط متمایزکننده حافظان وضع موجود با مخالفان وضع موجود چیست؟


✅ معتقدم این نوع تحلیل ها، شدیدا ذهن مخاطب را از اصل ماجرا و اصل مسئله دور کرده و چهره ای مبهم و خیالی از مقصران واقعی وضع موجود خلق می کند. با این مدل تحلیل ها، همه و هیچکس مقصر هستند و سیاستگذاری در حد کوچه و خیابان تقلیل می یابد. احتمالا می توان روایت اصرار عده ای به پوشیدن پیژامه راه راه آبی را به حافظان وضع موجود ربط داد و آن را به مطلبی بی نهایت جذاب تبدیل کرد. همانطور که اشاره شد، مشکل آنجاست که ذهن مخاطب هنرمندانه دستکاری و منحرف می شود. اگر فکر می کنید این تحلیل هم آب دوغ خیاری است؛ صراحتا بفرمایید: "داری اشتباه می کنی کاپیتان!"

رضا شجیع



استادیار دانشگاه

پژوهشگر جامعه شناسی 

عضو بنیاد ملی نخبگان

دبیر شورای راهبردی، مسئول دبیرخانه سلامت  وزارت ورزش و جوانان

www.shajie.ir

  • روح وحشی

( خاطره فرزانه از صادق هدایت )


دو حکایت از دو پنجره ...


گرما بیداد میکرد. آن هم ساعت چهار بعد از ظهر . هدایت با یک پیراهن اتو زده ، تمیز ، سر خیس ، سیگار روی سیگار میکشید. گماشته ی نظامی یک ظرف میوه (گیلاس ، زردآلو ، خیار) که رویش را چند تکه یخ گذاشته بودند آورد . همین که او از در بیرون رفت هدایت گفت:


- بیا اینجا.


خودش کنار پنجره مشرف به کوچه ایستاده و پشت پرده را کمی پس زده بود. توی کوچه را که نشان میداد نگاه کردم: یک دختر و پسر در زیر سایۀ دیوار قدم می زدند.


- این ها را می بینی؟ قریب یک ساعت است که این دو نفر دارند بالا و پائین می روند. فکر میکنی تو این گرمای کشنده راجع به چه صحبت می کنند؟ ... دختره، پسره را قسم میدهد که نه سیگار بکشد، نه عرق بخورد و نه به زن های دیگر نگاه کند و با اینکه پسره مرتب قسم می خورد که دست به هیچ فسق و فجوری نزند باز ضعیفه ولش نمی کند ... این هم نجوای عاشقانۀ دو جوان هموطن! بعد: اینکه چیزی نیست. حالا بیا از این یکی پنجره تماشا کن ...


به دنبال هدایت رفتم بطرف پنجرۀ شمالی که پشت شیشه ای نداشت. 


- آن پسره را توی پنجره اطاقش می بینی؟ ... دارد سرش را شانه می زند. از صبح تا شب کارش اینست که جلو آینه بایستد و موهایش را شانه بزند! هرگز ندیده ام یک کتاب به دستش باشد، نه یک روزنامه. فقط موهایش را صاف می کند. این هم نسل جوان کشور شاهنشاهی ! مُرده شور !  


م.ف.فرزانه / آشنایی با صادق هدایت

  • روح وحشی

 پیرمرد روستایی آبرومندی بر اثر نیاز مالی، خرش را به میدان مال فروش‌‌ها برد تا بفروشد. هرکس آمد، به او نگاهی نکرد و فقط خرش را نظاره کرد و رفت.

ظهر، پیرمرد، افسار خر به دست، به خانه برگشت. همسرش گفت: چرا خر را نفروختی؟ خالو گفت کسی نخرید. زن گفت: خب ارزان می‌فروختی! مرد گفت: آخر هیچ کس جلو نیامد و نگفت: خالو! خرت چند؟ چگونه ارزان می‌فروختم؟



این ضرب المثل مصداق اوضاع و احوال امروز ماست . دنیای مدرن !

هرکی به فکر خویش ه و ...

البته نباید از انصاف به دور بود . حداقل یک عده ی کثیری هستند که وقتی انگشت پرفشار بذاری روی احساساتی که هنوز یخ و سنگ نشده از خودشون بصورت هیجانی و کوتاه مدت واکنش نشون میدن . بعضی هم احساسات شون سنگ که نه یخ شده و با انگشت پر حرارت میتونی کاری کنی که نم پس بدن ! اونهایی هم که مثل ماست نگات میکنن و اصلا و ابدا نمیفهمن لیلی زن بود یا مرد یا تراجنسیتی ؛ کلا بمانند ...

طفلی ابولی ها سر قبری زار می زنن که هیچ مرده ای توش نیست !


روح وحشی

+حواسمون به هم باشه لطفا .

بنی آدم اعضای یک پیکرند 

گر این پیکر کله پا شود اعضا و جوارح هم قانقاریا میگیرند ها .

نگی نگفتم ات ای پسر !

  • روح وحشی