ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
چمدان بسته ام
جاده ای پیش رویم
سرد و مه آلود
بی عابر
بی مقصد
خواهم رفت
پیاده تا نبض مرگ
مقصود رفتن
رفتن ؛ رسیدن
جرعه از شراب چشمانت
پاره ای شکر لبانت
قوت من خواهد بود
کوله بارم خالی
خاطرات همه در رگم دیرین است
پشت سر سیل
جاده می ریزد
راه برگشت بن بست
گور من خندان است
دهان گشوده به ولع
در کمینم
قصه کوتاه کنم عزیز
رفتنم اینبار عجیب سنگین است
روح وحشی
تو مست مست سرخوشی من مست بیسر سرخوشم
تو عاشق خندان لبی من بیدهان خندیدهام
کم کم فراموش می شوی
اگر دیده نشوی
کلامی بر زبان نیاوری
کافی ست پرده ها را بیافکنی
به اتاقی بخزی
آه کافی ست کمی گم شوی
و این طبیعت انسان است
شِکوِه ای نیست ...
روح وحشی
ارگاسم رفتار روح است و جسم این میان واسط ...
نمی دانم چه در سبعیت دیده اند که اینگونه امامزاده اش کرده اند .
اینان تا پایان عمر در حسرت لذت خواهند دوید بی آنکه قطره ای از آن را بچشند و به هر تغییر شیمیایی در بدن نام عشق خواهند چسباند .
عشق نیز هرگز به آنان روی نشان نخواهد داد تا وقتی که در رختخواب بدنبال آن می گردند . روی خوش اش بماند که نصیب از ما بهتران هم نخواهد شد !
آری اینجنین است برادر ...خواهر ...
روح وحشی
پ.ن. های =High
کم کم سایه ام نیز از همراهی کردن من خسته خواهد شد ...
جنگلی مه آلود و تاریک با پامچال های سپید وحشی .پیچیده در آن عطر نفس هایی که قلبم را چنگ میزند .وسکوت را در میان هیاهوی پرندگان روی سرم هوار میکند . صدای بریدن درختان ...عبور تند یک خودرو ...و باز سکوت ...
سایه ام جا مانده ...
کنار پامچال ها ...
پای آن درخت تنومند .
روح وحشی
پ.ن. شهوت نوشتن رهایم نمیکند ...
اندک اندک
و بی هیچ جارو جنجالی
صدای ت در خاطره هایم محو میشود
ستاره چشم هایت کم سو
طعم لب هایت نسیان زده
و نام ت کم رنگ
چونان که نبوده ای از ازل
چونان که نشنیده ام تو را
و نمیشناسمت
همچو غریبه ای رهگذر
که عبور می کند چشم ها را
بی آنکه بلرزاند دلی را
زمان همچو آب میشوید
تصاویر مانده از تو را
از ذهنم
و عقربه ها بیتفاوت و خستگی ناپذیر
همچو زنبوران کارگر
راه رفته را باز میگردند
چه توفیر میکند که دیروز
چه گذشت بر من
چشم هایشان به فرداست
به فردا ...
روح وحشی
بیا به خواب هایم
با همان پیراهن یاسی
پر از بهار
می دانم به پایان رسیده
فصل من
تو اما از آن ِ تقویم دیروز باش
روح وحشی
پنجره ای می خواهم
رو به برق چشمانت
که بپیچد در من
آواز شادی آن خنده ها
از میان لب هایی
که ...
آه ...
شاید که فاصله ای باشد
هیچ
بین من و خوشبختی تو
و من روی صندلی که جیر جیر می کند
و تو آن سوی من
با پاهایی که می دود
و کودکی که قند در دل ت آب می کند
زمین را فتح کنی
و من روی بستری سرد
که تا سحر بیدارست و درد می کشد همره من
و تو آن سوی من
با زنی زیبا شب را فتح کنی
من باشم و پنجره ای رو به خوشبختی تو
و انگشتانی که خیال تو را
می نوازد آرام آرام
تا که بمیرد زندگی
تا سکوت صندلی
تا مرگ بیداری ِ شب ها
من باشم و پنجره ای رو به سبزی تو
و فنجانی پر از عصاره ی تلخ دیروز
آغشته به شیرینی امروز
من باشم و فاصله ای هیچ
تا تو
...
روح وحشی
من : وقتی از درون و عمیقا حس تنهایی داری یک لشکر هم نمیتونه نجاتت بده چطوری یه مرد میتونه ؟!
روح وحشی
پ.ن. یه بار تووی زندگیم یه مرد رو باور کردم ...اونم نامرد از آب دراومد . یه ترسو که از مسئولیت عشق ترسید و نقاب بیتفاوتی زد.
همان ما را بس ...
پ.ن. این چند صباح باقی مونده رو هم یه جوری سر میکنم ... تنهایی بهتر از بودن با با تن های متظاهره ... بعضی از ما واقعا واسه ی این دنیا وصله ی ناجوریم.
دارم سیگاری میشم ...
خیلی حال میده تووی هوای ابری و بارونی ;)
سیگار پشت سیگار
میکند اندوه را دود
پشت آن اما
می زند نقش
چشم هایی خوب
مهربان انگار
اما لب ریز از شک
نمی دانم شاید
تلخی سیگار جاری بر زبانم
زهر خندی گنگ اما مجازی
بر لبانت
سیگار پشت سیگار
خاکستر بر خاکستر
مرگ را باخود میکند مهمان
بر بستر من
پاهایم سنگ
دست هایم یخ
چشم هایم مرگ
چشم هایم مرگ
باز باران
با ترانه
با گوهرهای فراوان
می چکد بر صورت من
رد بوسه اش تا گردن من
پلک هایم بسته و خواب
بوسه ای میخواهد اما
از جنس دیگر
باز باران
می چکد بر شیشه ی سرد
کو آنسو من
کو آنسو تو
خاطرات بر شیروانی
میزند ضرب
تا بگوید من هستم
من هستم
روح وحشی
من به حقارت عشق دیروز
قانع نیستم دیگر
حریصانه دوستم بدار
دزدکی و از پشت علف های بلند
تو دوست ترم بدار
و انکار کن
قرار ما واژه هایی باشند
پر از دروغ و فریب
من چشم هایت را
من دست هایت را
من دلت را باور دارم
دوست ترم بدار
به دل
زبان بگذار دروغ بگوید
انکار تو
بلندترین فریاد است
وتو میدانی
و من میدانم
حقیقت چیست
نسیمی خنک
وزیدن گرفت
تب داغ شب را
و امید روییدن
سار بر صنوبران
علف ها بر زمین
و من در پوست
نمیگنجیم
مژده می دهد دل
باز لبخندی خواهد شکفت
بر اندوه ماه
و ژیبا خواهد شد
در چشم های خورشید
نسیمی خنک
بر پوست داغ تنم
خاطره ی نفس هایت
در داغ ترین شب
هنوز زخم است روحم
و جای دندان هایت خونین
نسیمی میوزد
عطر تو میپیچد در اتاق
تکرار میکند ساعت
تیک تاک را
به همراهی لبانم
که تکرار می کنند نام تو را
...
صدایم کن
پاسخی خواهم داد
آرام جانت شود
..
دوست ترم بدار
دوست تر
.
چشم براهم
روح وحشی
هوا گرم و شرجی است . جنگل ها از همین فاصله به گلویم چنگ می زنند .خاطره ها سبز شده اند و پامچال بی فصل روییده ...
احساس خفگی میکنم
روح وحشی
زبان حقیرترین وسیله ی ارتباطیست که تابع ذهن است . خلوص ندارد .خرده شیشه دارد. اما چشم ها ...صادق ترین اند .
روح وحشی
بعضی آدما نقش بازی میکنن که بگن دوستت دارن.اونقدر تووی نقش خودشون فرو میرن که خودشون هم باور میکنن که عاشق ان.
بعضی ها اونقدر دچار عشق هستن که تحملش رو ندارن .اونوقت نقش بازی میکنن که دوستت ندارن .
آخر هر دو لو میرن چون عشق یا اون تب اونقدر قوی هست که سره رو از ناسره تشخیص بده و پته ی آدم رو بریز روی آب .
میگی نه ؟
پس بشین و ببین !
روح وحشی
پ.ن. آدمای حقیر فکر میکنن از قوانین طبیعت قوی تر هستن ...