هزارتوی روح وحشی یک زن

دغدغه های یک انسان !

هزارتوی روح وحشی یک زن

دغدغه های یک انسان !

مشخصات بلاگ
هزارتوی روح وحشی یک زن

دنیا را از چشم های من هم ببین .
یادت باشد که :
ما همچون دانه های زیتونی هستیم که تنها زمانی جوهره ی واقعی خود را بروز می دهیم که در هم شکسته و له شویم ! عهد عتیق


ادیان از لحظه‌ای که دم از اخلاق می‌زنند و با صدور فرمان تهدید می‌کنند، به خطا می‌روند. برای خلق مجرمیت و مکافات احتیاجی به وجود خداوند نیست. هم‌نوعان ما با کمک خود ما برای این کار کفایت می‌کنند. شما از روز داوری الهی سخن می‌گویید. اجازه بدهید که با کمال احترام به این حرف بخندم. من بدون ترس و تزلزل در انتظار آن روزم: من چیزی را دیده‌ام که به مراتب از آن سخت‌تر است؛ من داوری آدمیان را دیده‌ام...
می‌خواهم راز بزرگی برایتان فاش کنم. درانتظار داوری روز قیامت نمانید. این داوری همه‌روزه رخ می‌دهد...

آلبر کامو


عاشق نشدی زاهد، دیوانه چه می دانی؟
در شعله نرقصیدی، پروانه چه می دانی؟
لبریز می غمها، شد ساغر جان من
خندیدی و بگذشتی، پیمانه چه می دانی؟
یک سلسله دیوانه، افسون نگاه او
ای غافل از آن جادو، افسانه چه می دانی؟
من مست می عشقم، بس توبه که بشکستم
راهم مزن ای عابد، میخانه چه می دانی؟
عاشق شو و مستی کن، ترک همه هستی کن
ای بت نپرستیده، بتخانه چه می دانی؟
تو سنگ سیه بوسی، من چشم سیاهی را
مقصود یکی باشد، بیگانه چه می دانی؟
دستار گروگان ده، در پای بتی جان ده
اما تو ز جان غافل، جانانه چه می دانی؟
ضایع چه کنی شب را، لب ذاکر و دل غافل
تو ره به خدا بردن، مستانه چه می دانی؟


هما میرافشار


دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
پیام های کوتاه

آتشی شدی بر جانم

يكشنبه, ۹ دی ۱۳۹۷، ۱۱:۰۹ ق.ظ


هجرت مرا ؛

          آمدن تو رقم زد

از خودی که نبودم

به خودی که شدم

آتشی شدی بر جانم

و از میان آغوش تو

ققنوسی شدم عاشق


 در این سالهای هجر

همچو هیربدی مسحور

 پیوسته ریختم هیزمی سرخگون

 به مجمر آتشکده ی عشق 

             دلم را

هر بار تکه ای

هر بار تکه ای

تا که شعله ور بماند

به نشانه ی وفاداری ام به عهد نبسته مان

در عجبم که چرا کم نمیشود

ذره ای

هیچ

نه از دلم

نه از عشق ام

و نه از هجرت های مکرر

از خودی که بودم 

به خودی که هستم

آری آری

عشق آتش می زند به جان

میسوزاند

خاکستر میکند

ولی ز آن آتش 

و از میان خاکستری سرد

زنی بر میخیزد هر بار

مشتاق تر به تو

شاید که  آتشی دیگر

شاید که آتشی دیگر  ...


روح وحشی

+گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود

گاهی سهم تو فقط قدر یک چشیدن است و یک عمر حسرت و حسرت و حسرت


++آتشی شدی برجانم

     من دیگر نه آنم که پیش از چشمان تو بودم

و نه دیگر خود را باز شناسم 

یا مرا به خود باز پس ام ده

یا که دگر باره آتشی شو

سوزان

 بر جانم

...

روح وحشی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی