هزارتوی روح وحشی یک زن

بس که زندگی نکردیم ، وحشت از مردن نداربم !

هزارتوی روح وحشی یک زن

بس که زندگی نکردیم ، وحشت از مردن نداربم !

مشخصات بلاگ
هزارتوی روح وحشی یک زن

دنیا را از چشم های من هم ببین .
یادت باشد که :
ما همچون دانه های زیتونی هستیم که تنها زمانی جوهره ی واقعی خود را بروز می دهیم که در هم شکسته و له شویم ! عهد عتیق



عاشق نشدی زاهد، دیوانه چه می دانی؟
در شعله نرقصیدی، پروانه چه می دانی؟
لبریز می غمها، شد ساغر جان من
خندیدی و بگذشتی، پیمانه چه می دانی؟
یک سلسله دیوانه، افسون نگاه او
ای غافل از آن جادو، افسانه چه می دانی؟
من مست می عشقم، بس توبه که بشکستم
راهم مزن ای عابد، میخانه چه می دانی؟
عاشق شو و مستی کن، ترک همه هستی کن
ای بت نپرستیده، بتخانه چه می دانی؟
تو سنگ سیه بوسی، من چشم سیاهی را
مقصود یکی باشد، بیگانه چه می دانی؟
دستار گروگان ده، در پای بتی جان ده
اما تو ز جان غافل، جانانه چه می دانی؟
ضایع چه کنی شب را، لب ذاکر و دل غافل
تو ره به خدا بردن، مستانه چه می دانی؟


هما میرافشار


دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
پیام های کوتاه

غزلی از منزوی

جمعه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۷، ۰۱:۳۸ ب.ظ


جنگ با من‌ و  آن هم مثل دشمن خونی

پیک صلح بودی تو ای نگاه زیتونی

بر منی هنوز اما جز تو جان‌پناهم نیست

رو به من که می‌تازد غربت شبیخونی

بی حضور خورشیدت  برق چشم‌ها را نیز

قتل عام خواهد کرد شب -سیاه طاعونی-

یار یامدد  بفرست گردبادی از چشمت

ورنه میخورد ما را ریگ‌های افیونی


•از حوالی زلفت بار خویش می‌بندند

 بادها که می‌آرند عطرهای ترخونی

من مدینه‌ِی خود را با تو ساختم آری

ای به یمنت آلونک  لانه‌ی فلاطونی

عاشقانه‌هایم را با تو چون قیاس افتد

مثل باغ و آیینه زآن توست افزونی

عشق و تیر بارانش فترتی نخواهد داشت

تا گریزد از پیشش هرکسی‌ست بیرونی


مثل مرغ خوشبختی روی شهر می‌چرخی

تا که را بپوشاند سایه‌ی همایونی


@hossein_monzavy

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی